تبليغاتX
آلا - گزارش پیشرفت یک سالگی
Lilypie 1st Birthday Ticker
دقیقا یک هفته پیش وارد دومین سال زندگیم شدم. این واقعه‌ی مهم یک و دو روز بعد از ۲۸ مرداد که روز واقعی تولدم هست طی دو مراسم که به وسیله‌ی هشت عدد بادکنک رنگارنگ و تزیینات هیجان‌انگیز دیگر بسیار باشکوه شده بودن، به اطلاع دوستان و اقوام (البته از نوع درجه‌ی یکشون) رسید. این آدم بزرگا هم انگار نمی‌دونند روز تولد یعنی چی؟! همیشه یکی دو روز طول می‌کشه تا به خودشون بیان! 

همان طور که می‌بینید ابتدا بسیار خوش تیپ شدیم:




سپس کیک تولد خوردیم:


بعدش از شام خوشمزه‌ای که به کمک مامان اعظم تهیه شده بود تناول کردیم:




بعد یه لباس راحت پوشیدیم تا به مهمونا میوه تعارف کنیم:

مامانی کاری داری بگو پاشم کمک!!

ظرفها رو که شستم، لباسی چیزی هست بیار!
از اخبار مهمی که باید به ثبت برسه باید عرض کنم که بعد از نیش و کنایه‌ی بسیار مبنی بر این که تمام اعضای خانواده در تولد یک سالگیشون راه می‌رفتند و بلکه می‌دویدن، بعد از یک دوره‌ی فشرده ممارست سرانجام ۴-۵ روز مونده به تولدم تونستم مستقل ۲-۳ متری راه برم. نمی‌دونم چرا این آدم بزرگا حرف روانشناسا رو گوش نمی‌کنن که بچه رو با هم‌سن و سال‌هاش و مخصوصا اجدادش مقایسه نکنید! اینجا نوشتیم تا ثبت بشه و برای مقایسه با بچه‌ها و نوه‌ نتیجه‌های بعدی قابل استناد باشه. ناگفته نمونه که دو سه روزه یاد گرفتم از حالت نشسته خودم تنهایی بدون کمک دیوار و … بایستم و شروع به راه رفتن کنم و این نوید شروع راه رفتن کاملا مستقل هست!  
از نظر یادگیری زبان در حد ۵-۶ کلمه در معنی درست (یعنی با منظور خاص) می‌تونم تکلم کنم. هرچند این کلمات بسیار ساده و ابتدایی هستند ولی برای سن من پیشرفت خوبی محسوب می‌شه. به عنوان مثال «آبّه» مثلا وقتی کسی در حال خوردن آب هست و من هم می‌خوام. «جیزززز» وقتی اتو یا سینی چای می‌بینم. «بع» وقتی بهم بگید ببعی می‌گه؟ «پوفففف» موقع مشاهده‌ی غذای اشتها برانگیز! و هزار تا کلمه هم هست که من در معنی درست استفاده می‌کنم و حتی با استفاده از اونا سر خواسته‌هام بحث و استدلال می‌کنم ولی چه کنم که این آدم بزرگا نمی‌تونن اون کلمات رو در معنی خودش تلفظ کنن و حرف منو نمی‌فهمن!
ولی کلمات و عباراتی که معنی آنها را می‌فهمم و واکنش مناسب در مقابلشون نشون می‌دم بسیار زیاد است و به سرعت در حال گسترش. مثل «بزن»، «نازکن»، «زبونت کو»، «گوشات کو»، «دماغت کو»، «در بزن» (در این مورد جدیدا یاد گرفتم که مثل خانومای متشخص با پشت دستم در بزنم!)، «بده»، «بگیر»، «بای بای»، «فوت کن» (با دیدن شمع روشن خودم فوت می‌کنم و لازم نیست بهم بگید. این تواناییم توی تولدم حسابی به کار اومد!)، «پاشو وایسا»، «بشین» و … که می‌دونم با سرعت نمایی در حال افزایش است! ولی نمی‌دونم نمایی یعنی چی!؟
می‌تونم مداد بگیرم دستم و خط خطی کنم.  
با دارت‌های آهن‌ربایی بازی می‌کنم و می‌دونم که می‌تونم روی در یخچال بچسبونمشون. بعضی جاهای دیگه هم می‌چسبن ولی در تشخیصش اشتباه می‌کنم!  
پشت کامپیوتر می‌شینم. می‌دونم با کیبورد و موس چه جوری باید کار کنم. ولی فقط در حد ژست گرفتن!
با دست غذا خوردن رو خیلی دوست دارم.
فهم موسیقیایی بالایی دارم و عاشق موسیقی سنتی هستم!! با شنیدن هر نوع نوای ریتمیک حرکات موزون انجام می‌دم. حالا گیرم صدای «همه‌ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم» باشه که روی تصاویر حماسه‌ی ۴۰ میلیونی داره از رسانه ملی پخش میشه! چرا همه دارن این جوری نگام می‌کنن!؟  
با دست روی میز ضرب می‌گیرم و با کلماتی که آدم بزرگا هنوز نمی‌تونن تلفظ کنن شروع به آواز خوندن می‌کنم، با فراز و فرودهای اصولی!
 
این بود گزارش پیشرفت یک ساله‌ی من. یادش بخیر پارسال این موقع فقط بلد بودم دلم درد بگیره!

پی نوشت: از سهیلا خانم و آقای روح‌الله که برای مطلب قبلی نظر داده بودند متشکرم. به دلیل مشکلی نظرات نشون داده نمی‌شد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:31  توسط آلا |